شعر وادبیات
نویســــندگان :
◊ یاشار (22)
موضــــــوعات :
◊ عمومی (2)
◊ سعدی (2)
◊ حافظ (1)
◊ فخرالدین عراقی (1)
◊ خواجوی کرمانی (1)
◊ این یمین (2)
◊ سیف الدین محمد فرغانی (2)
◊ عبید زاکانی (0)
◊ عبدالرحمن جامی (1)
◊ وحشی بافقی (0)
◊ محتشم کاشانی (0)
◊ صائب تبریزی (0)
◊ بیدل عظیم آبادی (0)
◊ مشتاق اصفهانی (0)
◊ آذر بیگدلی (0)
◊ هاتف اصفهانی (0)
◊ فروغی بسطامی (0)
◊ صبای کاشانی (0)
◊ نشاط اصفهانی (0)
◊ وصال شیرازی (0)
◊ یغمای جندقی (0)
◊ قاآنی (0)
◊ ادیب الممالک فراهانی (0)
◊ بهار (0)
◊ دهخدا (1)
◊ سید اشرفالدینحسینی(نسیمشمال) (0)
◊ عارف قزوینی (0)
◊ میرزادهی عشقی (0)
◊ فرخی یزدی (0)
◊ بابا طاهر (4)
◊ فروغ فرخزاد (1)
◊ فردوسی (2)
◊ عکس شعرا (2)
◊ شهریار (0)
آرشـیـــــــــــو :
◊ مهر 1384 (22)
لینكســــــــتان :
◊ 2fan music
◊ لاک پشت
لینكــــــــدونی :
جستجـــــــــــو :
خبرنامــــــــــه :
نظر سنجــــــــی :
آمار وبــــــــــلاگ :
امروز :
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
بازدید كلیه :
كلیه ارسال ها :
كلیه نظر ها :
تمامی حقوق مادی و معنوی این قالب برای میهن بلاگ محفوض میباشد
طراح و سازنده : علیرضا عسگری
حافظ :[عکس شعرا , ]

نوشته شده در چهارشنبه 13 مهر 1384 و 12:10 ب.ظ توسط یاشار
ویرایش شده در - و -
زندگی نامه شعرا :[عمومی , ]
من در وبلاگ زیر زندگی نامه شعرا را خواهم نوشت
www.sheer-zendegi.mihanblog.com
نوشته شده در چهارشنبه 13 مهر 1384 و 12:10 ب.ظ توسط یاشار
ویرایش شده در - و -
دیده تحمل نمیکند نظرت را :[سیف الدین محمد فرغانی , ]
| دیده تحمل نمیکند نظرت را | پرده برافگن رخ چو ماه و خورت را | |
| نزد من ای از جهان یگانه به خوبی | ملک دو عالم بهاست یک نظرت را | |
| مشکلم است این که چون همی نکند حل | آب سخن آن لبان چون شکرت را | |
| عشق تو داده است در ولایت جان حکم | هجر ستمکار و وصل دادگرت را | |
| منتظرم لیک نیست وقت معین | همچو قیامت وصال منتظرت را | |
| میل ندارد به آفتاب و به روزش | هر که به شب دید روی چون قمرت را | |
| پرده برافگن زدور و گرنه به بادی | گرد به هر سو بریم خاک درت را | |
| پر زلی شود چو بحر کنارش | کوه اگر در میان رود کمرت را | |
| مصحف آیات خوبیی و به اخلاص | فاتحه خوانیم جملهی سورت را | |
| خوب چو طاوسی و به چشم تعشق | ما نگرانیم حسن جلوه گرت را | |
| مشک چه باشد به نزد تو که چو عنبر | زلف تو خوشبو کند کنار و برت را | |
| چون سخن اینجا رسید دوست مرا گفت | سیف شنودیم شعرهای ترت را | |
| مس تو را حکم کیمیاست ازین پس | سکه اگر از قبول ماست زرت را | |
| وقت شد اکنون که ما حدیث تو گوییم | فاش کنیم اندرین جهان خبرت را | |
| بر سر بازار روزگار بریزیم | بر طبق عرض حقهی گهرت را | |
| گرچه زرهوار رخنه کرد به یک تیر | قوس دو ابروم صبر چون سپرت را | |
| پای چو هیزم شکسته دار و مزن نیز | بیهده بر سنگ دیگران تبرت را | |
| بر در ما کن اقامت و به سگان ده | بر سر این کو زوادهی سفرت را | |
| بر سر خرمن چو کاه زبل مپندار | گر که و دانه فزون کنند خرت را | |
| تا نرسد گردنت به تیغ زمانه | از کله او نگاه دار سرت را |
نوشته شده در چهارشنبه 13 مهر 1384 و 12:10 ب.ظ توسط یاشار
ویرایش شده در - و -
ستایش خرد :[فردوسی , ]
| کنون ای خردمند وصف خرد | بدین جایگه گفتن اندرخورد | |
| کنون تا چه داری بیار از خرد | که گوش نیوشنده زو برخورد | |
| خرد بهتر از هر چه ایزد بداد | ستایش خرد را به از راه داد | |
| خرد رهنمای و خرد دلگشای | خرد دست گیرد به هر دو سرای | |
| ازو شادمانی وزویت غمیست | وزویت فزونی وزویت کمیست | |
| خرد تیره و مرد روشن روان | نباشد همی شادمان یک زمان | |
| چه گفت آن خردمند مرد خرد | که دانا ز گفتار از برخورد | |
| کسی کو خرد را ندارد ز پیش | دلش گردد از کردهی خویش ریش | |
| هشیوار دیوانه خواند ورا | همان خویش بیگانه داند ورا | |
| ازویی به هر دو سرای ارجمند | گسسته خرد پای دارد ببند | |
| خرد چشم جانست چون بنگری | تو بیچشم شادان جهان نسپری | |
| نخست آفرینش خرد را شناس | نگهبان جانست و آن سه پاس | |
| سه پاس تو چشم است وگوش و زبان | کزین سه رسد نیک و بد بیگمان | |
| خرد را و جان را که یارد ستود | و گر من ستایم که یارد شنود | |
| حکیما چو کس نیست گفتن چه سود | ازین پس بگو کافرینش چه بود | |
| تویی کردهی کردگار جهان | ببینی همی آشکار و نهان | |
| به گفتار دانندگان راه جوی | به گیتی بپوی و به هر کس بگوی | |
| ز هر دانشی چون سخن بشنوی | از آموختن یک زمان نغنوی | |
| چو دیدار یابی به شاخ سخن | بدانی که دانش نیابد به من |
نوشته شده در چهارشنبه 13 مهر 1384 و 12:10 ب.ظ توسط یاشار
ویرایش شده در - و -
آغاز کتاب :[فردوسی , ]
| به نام خداوند جان و خرد | کزین برتر اندیشه برنگذرد | |
| خداوند نام و خداوند جای | خداوند روزی ده رهنمای | |
| خداوند کیوان و گردان سپهر | فروزنده ماه و ناهید و مهر | |
| ز نام و نشان و گمان برترست | نگارندهی بر شده پیکرست | |
| به بینندگان آفریننده را | نبینی مرنجان دو بیننده را | |
| نیابد بدو نیز اندیشه راه | که او برتر از نام و از جایگاه | |
| سخن هر چه زین گوهران بگذرد | نیابد بدو راه جان و خرد | |
| خرد گر سخن برگزیند همی | همان را گزیند که بیند همی | |
| ستودن نداند کس او را چو هست | میان بندگی را ببایدت بست | |
| خرد را و جان را همی سنجد اوی | در اندیشهی سخته کی گنجد اوی | |
| بدین آلت رای و جان و زبان | ستود آفریننده را کی توان | |
| به هستیش باید که خستو شوی | ز گفتار بیکار یکسو شوی | |
| پرستنده باشی و جوینده راه | به ژرفی به فرمانش کردن نگاه | |
| توانا بود هر که دانا بود | ز دانش دل پیر برنا بود | |
| از این پرده برتر سخنگاه نیست | ز هستی مر اندیشه را راه نیست |
نوشته شده در چهارشنبه 13 مهر 1384 و 12:10 ب.ظ توسط یاشار
ویرایش شده در - و -
در مراقبت حال :[عبدالرحمن جامی , ]
| سر مقصود را مراقبه کن! | نقد اوقات را محاسبه کن! | |
| باش در هر نظر ز اهل شعور! | که به غفلت گذشته یا به حضور! | |
| هر چه جز حق ز لوح دل بتراش! | بگذر از خلق و، جمله حق را باش! | |
| رخت همت به خطهی جان کش | بر رخ غیر، خط نسیان کش! | |
| در همه شغل باش واقف دل! | تا نگردی ز شغل دل غافل! | |
| دل تو بیضهایست ناسوتی | حامل شاهباز لاهوتی | |
| گر ازو تربیت نگیری باز | آید آن شاهباز در پرواز | |
| ور تو در تربیت کنی تقصیر | گردد از این و آن فسادپذیر | |
| تربیت چیست؟ آنکه بی گه و گاه | داریاش از نظر به غیر نگاه | |
| بگسلی خویش از هوا و هوس | روی او در خدای داری و بس! |
نوشته شده در چهارشنبه 13 مهر 1384 و 12:10 ب.ظ توسط یاشار
ویرایش شده در - و -
ای نفس خرم باد صبا :[سعدی , ]
ای نفس خرم باد صبا | از بر یار آمدهای مرحبا | |
قافله شب چه شنیدی ز صبح | مرغ سلیمان چه خبر از سبا | |
بر سر خشمست هنوز آن حریف | یا سخنی میرود اندر رضا | |
از در صلح آمدهای یا خلاف | با قدم خوف روم یا رجا | |
بار دگر گر به سر کوی دوست | بگذری ای پیک نسیم صبا | |
گو رمقی بیش نماند از ضعیف | چند کند صورت بیجان بقا | |
آن همه دلداری و پیمان و عهد | نیک نکردی که نکردی وفا | |
لیکن اگر دور وصالی بود | صلح فراموش کند ماجرا | |
تا به گریبان نرسد دست مرگ | دست ز دامن نکنیمت رها | |
دوست نباشد به حقیقت که او | دوست فراموش کند در بلا | |
خستگی اندر طلبت راحتست | درد کشیدن به امید دوا | |
سر نتوانم که برآرم چو چنگ | ور چو دفم پوست بدرد قفا | |
هر سحر از عشق دمی میزنم | روز دگر میشنوم برملا | |
قصه دردم همه عالم گرفت | در که نگیرد نفس آشنا | |
گر برسد ناله سعدی به کوه | کوه بنالد به زبان صدا |
نوشته شده در چهارشنبه 13 مهر 1384 و 12:10 ب.ظ توسط یاشار
ویرایش شده در - و -
عاشقانه :[فروغ فرخزاد , ]
ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر توام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشنده از اندوه خویش
همچو بارانی كه شوید جسم خاك
هستیم زآلودگی ها كرده پاك
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایه مژگان من
ای زگندم زارها سرشاتر
ای ززرین شاخه ها پربارتر
ای بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردیدها
با توام دیگر زدردی بیم نیست
هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست
ای دل تنم من و این بار نور؟
های هوی زندگی در قعر گور؟
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر كه در خود داشتم
هر كسی را تو نمی انگاشتم
درد تاریكی ست درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را كاستن
سرنهادن برسینه دل سینه ها
سینه آلودن به چرك كینه ها
در نوازش، نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران بافتن
زر نهادن در كف طرارها
گم شدن در پهنه بازارها
آه، ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
چون ستاره، با دو بال زرشان
آمده از دور دست آسمانها
از تو تنها بیم خاموشی گرفت
پیكرم بوی هم آغوشی گرفت
جوی خشك سینه ام را آب تو
بستر رگهام را سیلاب تو
در جهانی اینچنین سرد و سیاه
با قدم هایت هدم هایم به راه
نوشته شده در چهارشنبه 13 مهر 1384 و 12:10 ب.ظ توسط یاشار
ویرایش شده در - و -